تبليغاتX
گاه‌ نوشته‌هاي يک اينترنت نورد

گاه‌ نوشته‌هاي يک اينترنت نورد

جاي خالي دغدغه‌ها

حکمت روزها

اين روزها دارد همچنان مي‌گذرد! نمي‌دانم چه حکتي دارد گذشتنشان! از براي بعضي چيزها دلخور مي‌شوي که نمي‌داني به چه علتند. استاد درس T.A امان مي‌گفت اگر انسان‌ها ديدگاه گورخري را در خود نهادينه مي‌کردند، هرگز در دنيا هيچ جنگي رخ نمي‌داد.

بعضي وقت‌ها به ياد اين نوشه با اهميت شل سيلور استاين مي‌افتم:

از گورخری پرسیدم:
تو سفیدی راه راه سیاه داری؛ یا اینکه سیاه هستی راه راه سفید داری؟
گورخر به جای جواب دادن پرسید:
تو خوبی فقط عادتهای بد داری؟ یا اینکه بدی و چند تا عادت خوب  داری؟

ساکتی و بعضی وقتها شلوغ میکنی؟ یا شیطونی و بعضی وقتها ساکت میشی ؟

ذاتا خوشحالی و بعضی روزها ناراحتی  یا ذاتا افسرده ای بعضی روزها خوشحالی؟

لباسهات تمیزن فقط پیراهنت کثیفن و؛ یا کثیفن و شلوارت تمیزه؟

و گورخر پرسید و پرسد و پرسید؛ پرسید و پرسید وبعد رفت.

دیگر هیچ وقت از گورخرها درباره راه راهشون نمی پرسم.

بيشتر که فکر مي‌کنم، مي‌بينم! چه‌قدر سخت که به ديگران گورخري نگاه کني و بتواني آنها را يک کل در نظر بگيري وقتي که تو را مي‌شويند و کنار مي‌گذارند.

خدا رو شکر که او هست! و به حرفهايم گوش مي‌کند. خداجون بي‌نهايت سپاس به خاطر بودنش و ماندنش!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 بهمن1389ساعت 17:56  توسط پيام طراوتي  | 

بزرگترین افسوس آدمی

پيش نوشت

از دوستان گرامي که شهامت ندارند، اسم کامل و واقعي خودشان را پاي نظرات نامحترم و توهين آميزشان بگذارند، خواهش مي‌کنم کامنت نگذارند، زيرا نظرهايشان برايم هيچ گونه ارزشي ندارند و حذف مي‌شوند. سپاسگزارم.

اين جمله خيلي وقت است که ذهنم را مشغول به خود کرده است، حيف که نمي دانم از کيست.

"بزرگترین افسوس آدمی این است که حس می کند می خواهد اما نمی تواند، و به یاد می آورد زمانی را که می توانست اما نمی خواست."

 

پي‌نوشت

اميدوارم هرگز در زندگيمان اين گونه افسوس نخوريم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 شهریور1389ساعت 11:20  توسط پيام طراوتي  | 

شعور، درک و فهم (بلوغ) اجتماعي

اشاره

خيلي زياد دلم مي‌خواهد در اين مورد فقط بنويسم و تا جا دارد صحبت کنم. در حال حاضر يکي از دغدغه‌هايم رسيدن به مهمترين بلوغ انسانيم يعني بلوغ اجتماعي است. رسيدن به اين بلوغ بسيار سخت و طاقت فرساست. حتي شايد يک مرد 50 ساله هم هنوز به اين بلوغ به صورت کامل نرسيده باشد. رسيدن به اين بلوغ ملزم داشتن مهارت است. اين مهارت تنها و تنها در اثر تجربه و به صورت صد در صد اکتسابي به دست مي‌آيد نه از راه ارث و استعداد مادرزادي. البته خب کساني که به صورت مادرزادي با استعدادترند، احتمالاً براي کسب اين مهارت سختي‌هاي کمتري را خواهند کشيد. به شخصه، در مورد خودم اطمينان دارم که چيزي تا حدود 60 درصد (با کمي بالا و پايين) توانستم به اين شعور دست پيدا کنم. ممکن است ديگران نظر ديگري داشته باشند. نظر آنها حتماً براي من محترم خواهد بود. در اين پست به عواملي که در اين نوع شعور تأثير مي‌گذارند، اشاره مي‌کنم و سعي مي‌کنم با مثال توضيح دهم. از همه شما عزيزاني که لطف مي‌کنيد، وقت مي‌گذاريد و با دقت مي‌خوانيد خواهش مي‌کنم نظرات خودتان را بدون سانسور برايم بنويسيد.

توجه

تنها چند موردي که به ذهنم رسيد را نوشتم. اگر بدانيد، موقعي که انديشه مي‌کنيد، شايد دهها مورد به ذهنتان خطور کند، اما هنگامي که مي‌خواهيد آنها را تايپ کنيد، بيشتر از چند مورد نمي‌شود. و اين همان سختي انتقال مفاهيم از ذهن به نوشتار است. در تمامي موارد ذيل براي اينکه خداي ناکرده به کسي بر نخورد، مخاطب خودم مي‌باشد، حتي اگر با ضميرهاي ديگر به کار برده شوند.

 

1ـ درک کردن ديگران

بارها با خودم انديشه کرده‌ام، که اگر مي‌شد اين ارتباط بين افراد و دوستان نزديک (به غريبه‌ها فعلاً کاري ندارم) به صورت 100% کامل و بدون هيچ‌گونه سوتفاهمي برقرار مي‌شد، هيچ وقت بين ما کدورت به وجود نمي‌آمد. از يک سلام کردن با لحن خاص بگيريد، تا قطع کردن گوشي موبايل در مواقعي که نمي‌توان صحبت کرد تا برسيد به يک ايميل زدن. مشکل اينجاست که من (شخص خودم) هنگامي که دچار ضدحال از هر نوع مي‌شوم، فقط کافيست 5 دقيقه (300 ثانيه)، بابا 2 دقيقه! خودم را جاي طرف مقابل (از دوست دختر يا پسر بگيريد تا استاد دانشگاه) بگذارم و انديشه کنم نه اينکه خيال‌پردازي کنم که طرف واقعاً نمي‌توانست نه اينکه نمي‌خواست. فرض بفرماييد: من زنگ مي‌زنم با کلي ذوق و شوق به مثلاً استادم، که روز معلم را تبريک بگويم. (نه به خاطر نمره و پاچه‌خواري ها) به خاطر خود روز معلم. ـ آره، جون عمم! ـ بعد از بخت بد، استاد بنده سر جلسه مهمي با ريسش نشسته و گوشي را يا رد تماس مي‌کند، يا بلافاصله مي‌گويد: بعداً با شما تماس مي‌گيرم و يا 2 ساعت ديگه تماس بگيريد.

خب حالا شروع مي‌شه! خيلي که مؤدب باشي مي‌گي: مرديکه فلان فلان شده ... ، من اينهمه با علاقه و ذوق و شوق وقت گذاشتم، که به تو تبريک بگم. بيشعور خجالت نمي‌کشه، 2 دقيقه نمي‌آيد بيرون جواب تلفن رو بده!

آقا، خانم (منظورم خودمم!) نمي‌گي! جان عزيزت، تو دلت يه دري وري بهش نمي‌دي! دروغ چرا! من ‌گفتم. زمان گذشته ساده به کار بردم. اما الان ديگه نمي‌گويم. چرا ديگر نمي‌گويم؟ به اين دليل: به واسطه حضور يک انسان بسيار محترمي در زندگيم و خاطر وجود دلايلي متوجه شدم که استاد من نمي‌توانست نه اينکه نمي‌خواست! آقا/خانم نکته کنکوري اينجاست: نمي‌توانست نه اينکه نمي‌خواست! به خدا نمي‌شد. فقط 2 دقيقه درنگ کن! 2 دقيقه انديشه کن! 2 دقيقه خودت را بگذار جاي آن طرف. اگر او همچين برداشتي راجع به تو مي‌کرد، چه‌قدر ناراحت مي‌شدي.

 مورد بعدي که خودم بارها تجربه کردم، ديگه خيلي وقته که نمي‌کنم: زنگ مي‌زني به طرف! (خانم/آقا) گوشي را برنمي‌داره! حالا تو 200 بار بزنگ! بابا نيست! بفهم نيست. شايد حمومه! شايد خوابه! شايد گوشيش رو سايلنته! نمي‌فهمه ديگه! (منظورم ضمير اول شخص مفرده). حالا پيامک‌ها شروع مي‌شه: "معلوم هست تو کجايي؟" ،‌"ديگه دوستم نداري؟"، "باز چيه، قهر کردي؟"،"نکنه رفتي سينما بدون من". به اينجور رفتارهاي مرض آميز مي‌گويند: چسبندگي عصبي و همه آنها ناشي از اين مي‌شود که فرا نگرفته‌ايم همديگر را درک کنيم، و چون معمولاً اين نوع درک‌ کردن در خانواده‌ها آموزش داده نمي‌شود و تنها و تنها از طريق محيط اجتماع خارج از خانواده و تجربه‌هاي غيرنسبي به مرور ساليان سال تحصيل مي‌شود، ما حيران و سرگشته‌ايم که چرا همديگر را درک نمي‌کنيم.

راه حل: راه حل خاص و دقيقي ندارد. تنها و تنها بايد خودت را کاملاً بشناسي، به واسطه کلاس‌هاي خودشناسي يا از طريق عيب‌هايت که توسط ديگران به تو گفته مي‌شود. خيلي خوش شانس باشي که بتواني عيب‌هايت را کشف کني. بنده هنوز هم در اين زمينه بسيار مشکل دارم. سخته عزيزم! خيلي سخته واقعاً آدم بشي! خداوند به همه ما کمک کند.

در بهترين حالت اين درک و شعور، فرد مورد نظر ما به درجه‌اي مي‌رسد که ديگري را:

نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه! نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره! نه به خاطر اينكه تنهاست! و نه از روي اجبار! بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره. دوست مي‌دارد و ابراز علاقه مي‌کند.

رسيدن به اين حالت بسيار بسيار جان کاه، بغرنج و سخت است، اما ناممکن نيست. خوش به سعادت همچين فردي. اگر چنين فردي را مي‌شناسيد، صميمانه درخواست مي‌کنم به بنده معرفيش کنيد.

 2ـ توانايي ارتباط برقرار کردن در سطح بسيار معمولي با مخالفان خود

قرار نيست، بشينيم با مخالفان و دشمنان خود سر يک سفره غذا بخوريم. اما بايد اين توانايي را داشته باشيم که بتوانيم حداقل 10 دقيقه با چنين افرادي، بدون دعوا، کتک‌کاري، فحش و توهين و ناسزا مثل 2 غريبه که براي بار اول همديگر را مي‌بينند، محترمانه صحبت کنيم. قرار شد من مثال از خودم بزنم: بسيار خب. سال اول که بنده وارد محيط دانشکده دوم شدم،‌اشخاصي بودند که بنده نسبت به آنها به شدت آلرژي داشتم، الان هم دارم، ولي نه به آن شدت! بنده هر وقت اين اشخاص را مي‌ديدم، انگار که گربه، سگ ببيند، از آنها فرار مي‌کردم. حتي حاضر نبودم که 5 دقيقه قيافه آنها را تحمل کنم. تا اينکه نفهميدم چي‌شد که به سفر جنوب و مناطق جنگ زده رفتم. جايتان اصلاً خالي نبود، داغون شدم. باورتان مي‌شود اگر بگويم من گريه کردم؟ خودم هم هرگز باور نمي‌کردم گريه کنم. از آنجا بود، که متوجه شدم، درک کردم، براي تصميم گرفتن براي ارتباط برقرار نکردن با ديگران، تنها زماني مي‌تواني اين تصميم را بگيري، که حداقل 1 بار اين ارتباط را برقرار کرده باشي! ـ واي که چه‌قدر سخته، اين مفاهيم کاملاً ذهني را بخواهي تايپ کني، بدون اينکه چيزي را از قلم بياندازي و همان منظوري را برساني که در ذهنت داري حلاجي مي‌کني ـ از پارسال عيد بود که متوجه شدم، اشتباه فکر مي‌کردم، نمي‌گويم الان کاملاً صحيح فکر مي‌کنم، اما فکر مي‌کنم، از پارسال بالغانه‌تر فکر مي‌کنم. اکنون مي‌توانم با راديکال‌ترين فرد دانشکده، يک چاي با بيسکوييت بخورم، بدون اينکه به او توهيني کنم و يا بدخلقي کنم. اينها همه ناشي از اين نکته است: که بعد از اين همه سال بنده متوجه شدم،‌هر انساني، هر چه‌قدر هم که از تو متفاوت باشد، باز يک انسان است و حتماً نقاط مشترکي با تو به عنوان يک انسان دارد. بنابراين مي‌تواند  5 تا 15 دقيقه از وقت تو را به عنوان يک انسان به خودش اختصاص بدهد.

 

در همين رابطه هرمان هسه جمله بسيار زيبايي دارد که مي‌گويد:" اگر از کسی متنفری، از قسمتی از وجود خودت در او متنفری، چيزی که از ما نيست به هيچ وجه نمی‌تواند افکار ما را مغشوش کند. "

3ـ توانايي صحبت کردن (بحث دوستانه نه مجادله و مشاجره) راجع به بديهي‌ترين مسائل تا پيچيده‌ترين آنها با افراد نزديکمان

توجه: اين بند مخصوص همه ماست. همه مون از دم! هرجا که احساس کردي، بهتان برخورد، مي‌توانيد ادامه‌اش را نخوانيد، اما با نخواندن واقعيت‌ها عوض نمي‌شوند!

آقا/خانم قرار نيست بشيني بحث فيزيک کوانتوم بکني که! برادر من، زيبايي زندگي به اين است که بتواني به صورت يک انسان بالغ در کنار دوست دخترت بشيني، از بدترين چيزي که خداي ناکرده اگر يک روز بين شما اتفاق افتاد (جدايي دائمي) صحبت کني، بدون اينکه رگ گردنت بيرون بزند. بتواني اشک بريزي و به او از صميم قلب و راست بگويي: حتي اگر از تو جدا هم بشوم، هرگز چيزهاي خوبي که از تو ياد گرفتم،‌را فراموش نمي‌کنم. صحبت کردن راجع به س.ک.س و مارک لباس و پز دادن عمه و خاله که کاري ندارد. از خودت گفتنه که سخته! از عيب‌هايت گفتنه که سخته! از اينکه چه‌قدر بي‌سواديم و خبر نداريم بگم؟ از اينکه فقط بلديم شعار بديم چي؟ از فرصت طلبي‌هامون چي؟ از حسادتي که ريشه در ذات ما دارد که نگم؟ بگم؟ ادعا مي‌کنيم، که نسلي جديد از جوانان اين سرزمينم، که هممون داعيه روشنفکري داريم. ببخشيد هممون شکر خورديم! تعارف که نداريم برادر من! آقا/خانم سر کوچکترين مشکلي که برامون پيش مي‌آد، عزيزترين افراد زندگيمون را از خودمون مي‌رنجانيم (از پدر و مادر بگير برو برس به دوست دختر/پسر). با رئيست دعوات شده، به مامانت چه ربطي داره؟ که سر اون بنده خدا خالي مي‌کني؟ چرا صرفاً تمام وجود دوست دختر در يک کلمه 3 حرفي به نام س.ک.س خلاصه مي‌کنيم، با دوست دخترت که مي‌ري بيرون، هرگز به اين فکر نکن که اين انسان صرفاً به خاطر ارضاي نياز جنسي تو به وجود آمده است! تا حالا شده ازش بپرسي، که چه چيزهايي را در وجود مردها دوست ندارد؟ چه چيزهايي در اين کشور (ايران) ... ما، موجب رنجش روح او را فراهم مي‌کند؟ تا حالا دست او را گرفتي، و در چشمهايش نگاه کني و با صداقت به او بگويي: من اگرچه نمي‌توانم، از محدوديت‌هاي تو چيزي را کم کنم، اما سعي مي‌کنم به محدوديت‌هايت چيزي اضافه نکنم؟ عزيز من، اشکال کار من و تو و همه ما باز هم اينجاست، که نمي‌خواهيم نه اينکه نتوانيم! نمي‌خواهيم همديگر را درک کنيم. چرا؟ چون به نفعمان نيست. بايد هزينه کنيم! بايد سختي بکشيم. بايد درد جدايي‌ها بکشيم! بايد طاقت نديدن‌ها داشته باشيم! بايد بتوانيم روحمان را عريان کنيم. سخته! آره عزيزم. مي‌دونم. باباي جونت درمي‌آد! بدجور هم درمي‌آد. باور کن 20 سال هم جونت دربياد، ارزشش رو داره که تو بفهمي، چگونه بايد ديگران را درک کني و همراه با صلح درونيت، با آنها مدارا و صلح‌آميز رفتار کني تا بتواني بفهمي که تازه مي‌تواني دوست داشتن را هم تجربه کني! (عاشق شدن بماند پيش کشمان)

مي‌دونم، خوب مي‌دونم! بعد از خواندن اين سطرها چه احساسي به آدم دست مي‌دهد. بارها اين احساس را تجربه کردم. فقط مي‌توانم بگويم: همراه شو عزيز، کاين درد مشترک هرگز جدا درمان نمي‌شود. راستي مي‌توني يک تعريف از دوست برايم به جز تعريف زير بياوري؟

دوست کيست ؟ دوست کسي است که با او شهامت آن را مي‌يابي که خودت باشي! خود خودت، بدون نقش بازي کردن براي اثبات خودت! با او روح تو عرياني حضور مي‌يابد. دوست کسي است که از تو مي‌خواهد که صورتک از چهره برداري و فقط آن باشي که هستي، از تو نمي‌خواهد که بهتر يا بدتر باشي. وقتي با او هستي، احساس زنداني اي را داري که بي گناهي او به اثبات رسيده است.

 4ـ کتاب خواندن غير درسي (علاوه بر مطالعه نشريات و جرايد)

نمي‌دانم چطور بگويم. شايد پس از خواندن هزارمين کتاب غير درسي بتوان حس کرد: چقدر نادانيم و پرمدعا! 1000 تا که پيش کش! 100 تا هم نخواندم. عميقاً شرمنده‌ام، ولي خب دارم مي‌خوانم. هر شب هم شده 20 صفحه به زور مي‌خوانم تا زودتر بتوانم به حس کردن جهلم برسم. باور بفرماييد، هيچ مطلبي شيرين تر از نجوم و فلسفه جهت فهميدن حقارت خودم پيدا نکردم. به شما هم پيشنهاد مي‌کنم، براي يک بار امتحان کنيد.

5ـ قضاوت نکردن در مورد چيزي يا کسي به صورت کلي و خرد نکردن کل شخصيت و حيثيت افراد تنها به خاطر چند اشتباه

بزرگترين مانع و نقطه ضعف بنده در مسير رسيدن به بلوغ اجتماعي همين مورد است. از اين موضوع نمي‌توانم زياد صحبت کنم، چرا که خود در آن به شدت ضعف داشتم و دارم. البته الان کمي بهتر شدم، ولي خب حالا حالاها مانده تا برف زمين آب شود. ما حداقل مي‌توانيم سعي کنيم: که اگر فردي به ما بدي کرد، کل شخصيت طرف و خصوصيان مثبت او را که شايد به مراتب بيشتر از منفي‌هايش باشد را ناديده نگيريم. بزنيم يکهو کل شخصيت طرف را خرد کنيم و مثل آب روي زمين پخشش کنيم. تنها در اين مورد يک پيامک يادم مي‌آيد که برايتان مي‌نويسم:

هميشه از خوبي‌هاي آدم‌ها براي خودت يک ديوار آجري بساز، هر وقت به تو بدي کردند، يک آجر را از اين ديوار بردار. بي‌انصافيه اگه بزني کل ديوار رو خراب کني! خيلي بي‌انصافيه

6ـ درک کردن شرايط زندگي خود به منظور سپاسگزاري

جان شما! جان من! خدا وکيلي، من نمي‌گويم لس‌انجلس، نمي‌گويم زوريخ، نمي‌گويم آمستردام. چون آنها در سطح شعور من نيستند، که بتوانم شرايط زندگيشان را درک کنم. من مي‌گويم: روزي چند هزار بار خودم شخصاً فقط به اين خاطر که تو يکي از دهات‌هاي جنوب سيستان بلوچستان که آب آشاميدني براي خوردن ندارند، چه برسه به اينکه بخواهند هر روز بروند حمام! زندگي نمي‌کنم، بايد سپاسگزاري کنم. آقا نمي‌شه عزيز من نمي‌شه! نشده! نخواهد شد. هرگز بدون درک شرايط فعلي و مقايسه اين شرايط با افراد فقيرتر و پايين تر از خودت، هرگز و هرگز نمي‌توان به فهم و شعور اجتماعي رسيد. لطفاً مقوله افراد ثروتمند را کنار بگذاريد، که خود نيازمند يک پست مفصل ديگريست. در ضمن بهتر است اين جمله زير را آويزه گوشمان کنيم:

انسان‌ها در راحتي و آسايش به تعالي نمي‌رسند. در رنجها و ناملايمات است كه روح قدرت مي‌يابد، ديده تطهير مي‌شود، آرزوها شكل مي‌گيرند و شانس اين را مي‌يابيم که به موفقيت دست ب‌يابيم.

7ـ ابراز علاقه قلبي خود به صورت کلامي و رفتاري به کساني که خالصانه، صميمانه و بي‌چشم‌داشت دوستشان داريم

در جايي خواندم:

انسانها به دو گروه تقسيم مي شوند: آن ها که مي‌سازند و آن ها که مي‌کارند. سازندگان شايد سال‌ها در کار خود بمانند و سازندگي شان مدتها طول بکشد. اما روزي کارشان به پايان مي‌رسد. در اين هنگام مي‌ايستند و در ميان ديوارهاي خود ساخته محصور مي شوند. وقتي کار ساختن پايان مي‌گيرد، زندگي معنايش را از دست مي‌دهد. اما آنان که مي‌کارند، گاهي هنگام توفان و تغيير فصل ها رنج مي برند و گاهي خسته مي‌شوند. اما يک باغ، بر خلاف يک ساختمان، هرگز از رشد باز نمي‌ماند.

دوست داشتن، دوست ماندن و رابطه دوستانه‌اي را پويا نگاه داشتن و از آن محافظت کردن، عين عمل کساني است که مي‌کارند. اين جمله را صدها بار ديگر هم خواهم گفت، چون از بابت عدم انجام آن ضربه‌ها خورده‌ام.

گفتن جمله دوستت دارم را بسيار تمرين کنيم و در مواجه با اين افراد خاص (نه هر خري) عبارت "دوستت دارم" را خالصانه و بي‌چشم داشت و بدون انتظار متقابل در مواجه با اين افراد به کار ببريم. اين افراد خاص را در آغوش بگيريم. وجود دوست داشتني آنها را لمس کنيم. حس بودن و ماندن در کنار آنها را تجربه کنيم. شايد زيباترين و کم مدت ترين لحظات براي کسب لذت از زندگي، همين لحظات باشند.

توان تحمل تفاوت‌ها، اگرچه بسيار سخت است ولي باعث مي‌شود از وجود همديگر لذت ببريم. و به پاس بودن در کنار هم و شدن در لحظه حال، اندکي هر چند کوتاه احساس کنيم که زندگي زيبا هم مي‌تواند باشد، اگر چه حتي بسيار کم!

حسن ختام بند 7 هم جمله بسيار زيبايي از شکسپير است که مي‌گويد:

"خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت مي‌تواند دروغ دوست داشتن باشد! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد."

 

پي‌نوشت 1

اين روزها، به واسطه حضور فرد بسيار عزيزي در کنار خود، به مرور دارم متوجه نکته‌ها و نشانه‌هايي در اطرافم مي‌شوم که قبلاً نمي‌شدم. و يا اگر هم مي‌شدم، نمي‌توانستم درکشان کنم. اکنون دارم تلاش مي‌کنم، جور ديگري نگاه کنم. نه آن نگاه زيبا و عاشقانه به زندگي. نه! (همه چي آرومه! جون خالت!)  ـ از آن نگاه به شدت بيزارم ـ دارم سعي مي‌کنم کمتر نقاط منفي و تاريک زندگي را ببينم و سعي کنم (سعي کنم) بيشتر روي نقاط کمتر تاريک يا کمي زيبايش متمرکز شوم.

اکنون به واسطه حضور او متوجه شدم:

براي لذت بردن حداقل از زندگي، سعي کنيم: بايد بر روي داشته‌هايمان تمرکز کنيم، نه نداشته‌هايمان

براي لذت بردن حداقل از زندگي، سعي کنيم: بايد شرايط اطرفمان را بپذيريم. بايد سعي کنيم، شده به هر قيمتي شعور و درک اجتماعي خودمان را آنقدر بالا ببريم تا بتوانيم واقعاً درک کنيم که نمي‌توانيم خيلي از شرايط اطرفمان را تغيير بدهيم، چه برسه بخواهيم همه شرايط را مطابق ميل خودمان هم در بياوريم.

براي لذت بردن حداقل از زندگي، سعي کنيم: به هر نحوي شده ديگران (منظورم اطرافيان نزديک به خودمان) را درک کنيم تا بتوانيم با آنها در آرامش و صلح زندگي کنيم.

باور کنيد، سالها بود، بيش از 10 سال که من متوجه اين نکته‌کنکوري‌ها نبودم. به خداي مهربان قسم،‌کشف کردن اين نکته‌ها هرگز آسان نبود. نمي‌دانم چه کردم، که خداوند مرحمت فرمودند و از طريق اين واسطه (دوست) بسيار بسيار عزيز بنده را متوجه کردند.

آقا،خانم، دوست عزيز من، تويي که حتي نمي‌شناسمت. باور کن! باور کن اگر مي‌خواهي از زندگيت حداقل لذت‌ها را ببري، بايد بياموزي که چگونه با خودت نه تنها نجنگي، بلکه بفهمي چگونه بايد با خودت به صلح برسي! تا در پناه اين صلح تازه سعي کني فرا بگيري با ديگران چگونه تعامل صلح‌آميز داشته باشي. باور کن عزيز من، غير از صلح کردن با خود، هيچ راه ديگري وجود ندارد. باور کن.

 

پي‌نوشت 2

در زندگي همه ما (از دم)، بدون استثنا، افراد خاصي وارد مي‌شوند، که از خودشان سايه‌اي، اثري، نشانه‌اي، بالاخره يک چيزي باقي مي‌گذارند. اگر ما متوجه حضور اين افراد نشويم (بلا نسبت شما)، واقعاً نادانيم. اين افراد تعداشان زياد نبود و نيست. خيلي بايد خوش شانس و به شدت تيزبين باشيد که به موقع متوجه حضورشان شويد. زيرا اگر آنها را درنيابيد، به زودي از پيش شما به جاي ديگري مي‌روند،که قدرشان را بدانند. باور کنيد دارم راست مي‌گم. مي‌روند بدون اينکه شما متوجه بشويد، که چه فرصت، چه نعمت و چه شانس بزرگي را از دست داده‌ايد و آن وقتي متوجه مي‌شويد، که ديگر طرف يا از ايران رفته است يا خداي ناکرده از اين دنيا رفته است. بهتر است بدانيد گستره اين افراد همچين وسيع هم نيست که فکر کنيد حالا تو فيس بوک هم  پيدا مي‌شوند. اين افراد مي‌توانند همسايه ساليان سال، دوست دوران دبستان تا دانشگاه، همکار قديمي محل کار سابق، دوست دختر/پسري که واقعاً به سختي او را به دست آوردي، استاد دانشگاه يا معلم دوران دبيرستانت و يا حتي همين دوست هم‌جنس صميمي کنوني‌ات باشند. مهم اين نيست که کدامشان اکنون کنار توست. فقط از خداوند بخواه اگر همان شخص خاص است، کنار تو بماند. (منظورم چسبيدن عاطفي و عصبي نيست) بماند و نشانه‌هايي که حتي خودش نمي‌داند چيست، به تو بنماياند و تو بداني، بفهمي و حس کني که داري از اين نشانه‌ها بهره مي‌بري. واقعاً براي ارواح بشري چه چيزي بالاتر از اين است:  

که در هر رنج و محنتي غمخـــوار يکديگر و در هر شادي، شريک خنـــده­هاي هم و در خلوت خاطرات يکديگر، تنها تصاوير ماندگار و ابدي وجود هم باشند.

 

پي‌نوشت 3

ممنونم از اينکه، حوصله به خرج داديد، و تا انتها اين پست را دنبال کرديد، سعي مي‌کنم به صورت خلاصه نتيجه‌گيري رو بنويسم: شعور، درک و فهم و به طور کلي بلوغ اجتماعي يک فرآيند اجتماعي است، و در طول سالها و فقط در اجتماع بين مردم و با کشيدن رنج‌ها و پشت‌سر گذاشتن سالها تجربه‌هاي تلخ و شيرين حاصل مي‌شود. اين فرآيند هرگز يک شبه و در داخل خانواده حاصل نمي‌شود. ما در راه رسيدن به اين بلوغ، به افراد خاص و نشانه‌هاي طلايي‌اي برخواهيم خورم. فقط بايد دعا کنيم، که بسيار خوش شانس باشيم و تيزبين که اين نشانه‌ها را کشف و اين افراد را شناسايي کنيم. تا زماني که متوجه حضور اين نشانه‌ها و اين افراد نشويم، هرگز نخواهيم توانست قدر آنها را بدانيم. همان طور که در ابتدا اشاره داشتم، من به چند موردي که به ذهنم مي‌رسيد، اشاره کردم. شما هم اگر چيزي به ذهنتان رسيد، برايم بنويسيد. مطمئن باشيد از خواندن نظرات، انتقادات و پيشنهادات شما واقعاً خوشحال مي‌شوم.

از صميم قلبم برايتان آرزو مي‌کنم:

نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

و به اندازه‌ی هر روز تو عاشق باشی

عاشق آنکه تو را می خواهد

و به لبخند تو از خویش رها می گردد

و تو را دوست بدارد هر آن اندازه که دلت می خواهد

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 19:40  توسط پيام طراوتي  | 

بخشیدن دیگران

چه قدر سخت است. مگه نه؟

عزيزي، در پاسخ به پست قبلي نظري زيبا و خصوصي برايم گذاشته بود: تکه‌اي از نظر او را اينجا مي‌آورم.

"يه مورد ديگر برای لذت بردن از زندگی بخشيدن كساني هست كه فكر ميكنيم يه جوري به ما بدي كردن البته خيلي سخته ولي باور كنيم كه اول از همه به نفع خودمونه."

بعضي وقت‌ها خيلي سخته! خيلي زياد. اينجا يک موضوع ديگر هم مطرح مي‌شود. دلجويي کردن از کساني آزارمان به آنها رسيده است. شايد وقتي به اين نتيجه برسيم که: چه‌قدر خوب مي‌شد اگر کساني که به هر دليلي (حتي غيرعمدي) از ما آزار ديدند، ما را مي‌بخشيدند. به راستي يکي ديگر از مهارت‌ها براي کسب حداقل لذت در زندگي، همين بخشودن است.

پي‌نوشت

بنده در اينجا، از تمامي کساني که اين وبلاگ را مي‌خوانند و نمي‌خوانند و احياناً، به هر دليلي از رفتار خاصي از بنده (رفتاري، زباني، ايميل ++ و .. ) دچار رنجش شده‌اند، صميمانه عذرخواهي مي‌کنم. اميدوارم به بزرگواريشان بنده را ببخشند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 13:25  توسط پيام طراوتي  | 

برای کسانی که از زندگي خيلي کم لذت مي‌برند

اشاره

خيلي وقت بود که از اينجور پست‌ها ننوشته بودم، شايد حوصله نوشتنش رو نداشتم، شايد هم لزومي براي اين کار نمي‌ديدم. اين پست مختص کساني است که مثل خودم با ديدي بسيار منفي از نوع نگاه آرتور شوپنهاور به زندگي مي‌نگرند و آن را سياه‌تر از سياه مي‌بينند. سعي کردم اکثر تجربياتي که تو اين يک دهه اخير زندگيم کسب کردم، برايتان بنويسم، اميدوارم هر چند کم، به کارتان بيايد. بعيد است افراد سالم جسمي و روحي‌ اي پيدا شوند که به هيچ وجه نتوانند لذتي از زندگي ببرند. خيلي بعيد است، ولي اگر اينچنين باشد، چه درد بزرگيست که تنها راه درمانش، توسط خودشان است.

 توجه 1

تمامي جملات با 2 عبارت: "براي لذت بردن حداقل از زندگي" و "سعي کنيم" شروع خواهند شد، اين يعني اينکه: نخست، براي تحصيل لذت بردن از زندگي، شرط وجود دارد و شرط به راحتي ميسر نخواهد شد. دوم، من از شما جدا نيستم و سوم اينکه واقعاً بايد سعي کنيم، مثل هلو بپر برو تو گلو نيست. روي تک تک جملات ذيل خواهش مي‌کنم تأمل و انديشه کنيد. شايد باورتان نشود، براي نوشتن همين سطرها، چندين ساعت وقت صرف شده است.

 

توجه 2

اين پست فعلاً شامل 14 مورد است، چون فعلاً مورد‌هاي ديگري در ذهنم نبودند، ولي به تدريج هر چه به ذهنم مي‌رسيد را خواهم نوشت و به مرور تکميل خواهم کرد. شما هم نظرها و پيشنهادهاي خود را بنويسيد تا من هم بتوانم از آنها استفاده کنم. شايد روزي اين موارد به بيش از 100 تا رسيد، و آن وقت احساس کنيم، که شايد براي لذت بردن از زندگي، اين زمان است که دارد براي ما محدوديت ايجاد مي‌کند نه خود ما. از صميم قلب آرزو دارم روزي براي همه انسانهاي شريف که انديشه آزاري هيچ کسي در دل آنها نيست، اينچنين شود. از شما تقاضا دارم لطفاً در تکميل اين پست با من همکاري داشته باشيد. در نوشتن موارد زير هيچ گونه ترتيب خاصي رعايت نشده است، هر آنچه به ذهنم آمد را نوشتم. اگر پس و پيش شده و احياناً گنگ، به مهرباني خودتان ببخشيد.

 

روشهای لذت بردن حداقل از زندگی

براي لذت بردن حداقل از زندگي، سعي کنيم: هر روز حداقل 10 بار، به خاطر سلامتي جسم و روح تمامي نعمت‌ها و لطف‌ها و خوبي‌هايي که در حقمان شده است، و به راستي و به حق سزاوار اکثر آنها نبوديم. در داخل سينه خود از خداوند مهربان، حتي بدون به زبان آوردن صميمانه و مخلصانه سپاسگزاري کنيم.

براي لذت بردن حداقل از زندگي، سعي کنيم: بر روي داشته‌هايمان تمرکز کنيم، نه نداشته‌هايمان.

براي لذت بردن حداقل از زندگي، سعي کنيم: قدر افرادي که در زندگيمان هستند را خيلي بيشتر بدانيم. از پدر و مادر، خواهر و برادر بگيريد تا برسيد به دوستان. شايد واقعاً اگر ما خودمان هم هيچ گونه علاقه‌اي به زندگي و زنده بودن نداريم، وجود ناقابل ما براي خودمان، انگيزه‌اي براي زنده ماندن و زنگي کردن آنها باشد.

براي لذت بردن حداقل از زندگي، سعي کنيم: کمتر افسوس چيزها (افراد از دست داده، اشيا گم شده يا به سرقت رفته، موقعيت‌ها و فرصت‌هاي زندگي از دست رفته و ...) را بخوريم. نمي‌گويم افسوس نخوريم، چون امکان پذير نيست. فقط تلاش کنيم، کمي کمتر (يک ذره) افسوس بخوريم. زيرا افسوس خوردن باعث مي‌شود، در حال نباشيم و نتوانيم به اين مکان و اين زمان پاسخ مناسبي بدهيم.

 5ـ براي لذت بردن حداقل از زندگي، سعي کنيم: کمتر به دنبال يافتن جواب‌هايي جامع، مانع و کامل به 3 پرسش اساسي زندگي يعني (از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود، و به کجا خواهم رفت) باشيم. زيرا يافتن اين جواب‌ها به صورت جامع، و مانع هرگز ميسر نخواهد بود. فلسفه و هدف از آفرينش اين جهان ( با ميلياردها ميليارد کهکشان) در توان ذهن من و شما نيست که درک شود. باور بفرماييد از صميم قلب مي‌گويم و گرنه ما اين همه فيلسوف نداشتيم. شخصاً 10 سال حيران و سرگشته اين 3 پرسش بودم و فقط به اين نتيجه رسيدم: مهم اين نيست که جواب 3 پرسش به صورت دقيق چيست. نکته مهم اين است، که به هر دليلي تو هستي، و وجود تو نبايد بيهوده باشد. فقط سعي کن بفهمي چگونه بايد اين 50 ـ 60 سال را طوري زندگي کني، که پس از مرگت نگويند: خدا را شکر که مرد! همين.

براي لذت بردن حداقل از زندگي، سعي کنيم:  بفهميم که به چه چيزهايي واقعاً علاقه داريم. يعني با ارضاي جسم و روحمان از طريق آنها، احساس لذت به ما دست مي دهد. گاهي تماشاي يک فيلم، يک سريال، يک گفتگو، يک بوسيدن و درآغوش گرفتن چنان لذتي به تو مي‌دهد، که هرگز حاضر نيستي در آن لحظه به چيزي به نام مرگ و نيستي فکر کني! هرگز! براي من يکي از زيباترين ساعت‌هاي عمرم تماشاي سريال 24 بود، و با پايان آن اشک در چشمانم حلقه زد. شايد واقعاً از اين لحظات در زندگي‌هاي همه ما زياد نباشند. کشف اين لحظات، نيازمند داشتن يک مهارت ويژه است. سعي کنيم اين مهارت را فرا بگريم. 

براي لذت بردن حداقل از زندگي، سعي کنيم: قدر دوست دختر يا دوست پسر (هيچ فرقي نمي‌کند) را بدانيم. اين اتفاق که معمولاً در زندگي خيلي‌ها رخ مي‌دهد، به نظرم اين دوران (از چند ماه تا چند سال) خيلي مهم است. زيرا در اين زمان و در حين رابطه، ما فرا مي‌گيريم که صرفاً مسئله جنسي نيست که باعث ايجاد علاقه مي‌شود. (از به کار بردن واژه عشق اکيداً پرهيز مي‌کنم) زيرا عشق به اين راحتي‌ها و در اينجور مسائل از نظر من هرگز به وجود نمي‌آيد که بخواهد يک روزي از بين هم برود!! در اين دوره ما فرا مي‌گيريم که به خواسته‌هاي همديگر احترام بگذاريم و بپذيريم که توان تحمل تفاوت‌ها، اگرچه بسيار سخت است ولي باعث مي‌شود از وجود همديگر لذت ببريم. و به پاس بودن در کنار هم و شدن در لحظه حال، اندکي هر چند کوتاه احساس کنيم که زندگي زيبا هم مي‌تواند باشد، اگر چه حتي بسيار کم!

براي لذت بردن حداقل از زندگي، سعي کنيم: به کساني که واقعاً از صميم قلب و بدون چشم‌داشت و انتظار دوستشان داريم، صميمانه ابراز احساسات کنيم. گفتن جمله دوستت دارم را بسيار تمرين کنيم و در مواجه با اين افراد خاص (نه هر ننه قمري) عبارت "دوستت دارم" را خالصانه و بي‌چشم داشت و بدون انتظار متقابل، سعي کنيم در مواجه با اين افراد به کار ببريم. آن افراد خاص را در آغوش بگيريم. وجود دوست داشتني آنها را لمس کنيم. حس بودن و ماندن در کنار آنها را تجربه کنيم، که شايد زيباترين و کم مدت ترين لحظات براي کسب لذت از زندگي، همين لحظات باشند.

براي لذت بردن حداقل از زندگي، سعي کنيم: بيشتر و خيلي بيشتر کتاب و مجله‌ها و مقاله‌هاي غيردرسي بخوانيم. بسيار بسيار از اين يار مهربان، دورافتاده و نا آشناييم. باور کنيم، که از لحظات شيرين زندگي کسب اطلاعات جديد و کشف چيزهايي است که تاکنون نمي دانستيم.

10ـ براي لذت بردن حداقل از زندگي، سعي کنيم: بدانيم و آگاه باشيم: آسودگي (آسايش مادي و معنوي) متضاد با رفاه مي‌باشد. هر چه رفاه ما بيشتر باشد، آسودگي به همان نسبت کاهش مي‌يابد. اين نکته کنکوري، نکته بسيار مهمي است که بنده تازگي‌ها به کشف آن دست پيدا کردم.

11ـ براي لذت بردن حداقل از زندگي، سعي کنيم: کمتر وارد مسائل سياسي جامعه بشويم. مي‌دانم حتي اگر ما با سياست کار نداشته باشيم، سياست است که با ما کار دارد، ولي سعي کنيم کمتر آن را داخل مسائل شخصي و حريم زندگي خود کنيم.

12ـ براي لذت بردن حداقل از زندگي، سعي کنيم: ورزش کنيم. خود من به شخصه گرچه بسيار کم اين کار را مي‌کنيم، ولي هر بار که مثلاً کمي ورزش (شنا) مي‌کنم، اثرات مثبت آْن را در زندگيم حس مي‌کنم. اينقدر حال مي‌ده شنا! به جون خودم دارم راست مي‌گم! 

13ـ براي لذت بردن حداقل از زندگي، سعي کنيم: کنار يک معتاد به مواد مخدر (از هر نوع) بنشينيم و به حرفهايش گوش کنيم و کشف کنيم چه کشيده است و مي‌کشد تا بتوانيم بفهميم و درک کنيم که چه قدر لذت بخش است معتاد نبودن و سالم زيستن.

14ـ براي لذت بردن حداقل از زندگي، سعي کنيم: در کنار ساحل دريا به تماشاي بي‌نظير طلوع و غروب خورشيد بنشينيم (ترجيحاً با فردي که بسيار شديد به او علاقه داريد) و دستان يکديگر را محکم بگيريم تا کاملاً احساس کنيم که لذت ديدن اين صحنه‌ها چه‌قدر به ما انرژي مي‌دهد.

 

پي‌نوشت 1

به نظر من، (با داشتن يک زندگي حداقل (مرز درآمد خط فقر) براي 1 خانواده 4  نفره ماهي 1 ميليون تومان) بزرگترين لحظات زندگي، لحظات دوست داشتن و دوست داشته شدن است. جنس و نوع اين نوع دوست داشتن اگرچه مهم است، اما مهمتر خود نفس دوست داشتن و دوست داشته شدن است. دوست داشتن و دوست داشته شدني که خالصانه، بدون تزوير و ريا و بدون چشم داشت از طرف متقابل باشد. واقعاً خيلي سخت و تقريباً محال است که بتوان به صورت کامل قدر اين لحظات را دانست و شکرگزار به معني واقعي بود. فقط مي‌توان بگويم: مهم نيست که آن شخص مورد نظر (مادر، پدر، خواهر، برادر، همسر، فرزند، فاميل، دوست صميمي، دوست پسر، دوست دختر و ... ) که باشد. مهم اين است که اگر آن طرف را واقعاً احساس مي‌کنيم، دوستش داريم، علاقه‌مان را نسبت به او ابراز کنيم و از اينکه اين توانايي و مهارت سخت را کسب کرده‌ايم که دوست بداريم و دوست داشته بشويم (به صورت خالصانه و بدون ريا) صميمانه از خداوند سپاسگزار باشيم.

 

پي‌نوشت 2

خداي مهربان بابت تمامي نعمت‌هايي که به عنوان يک انسان قدرناشناس به بنده اعطا کرده‌اي که توان شمارش اندکي از آنها را دارم، ولي قدرشان را نمي‌دانم يا کم مي‌دانم و همچنين لطف‌ها و نعمت‌ها و رحمت‌هايي که به من باز هم به عنوان يک انسان ( که سپاسگزار واقعي نيست) اعطا کرده‌اي که حقم نبودند، و شعور و دانش و فهم آن را ندارم که بتوانم آنها را که بسيار هم زيادند کشف کنم، حداقل به زبان مي‌گويم: صميمانه سپاسگزارم. اميدوارم هيچ وقت اين لطف‌ها از من گرفته نشوند.

 

پي‌نوشت 3

قدر سلامتيمان (اين بزرگترين و مهمترين نعمت خداوند) را بدانيم. زيرا ما انسان‌هاي عادي و معمولي، تا وقتي که سلامت نباشيم،‌ هرگز و هرگز و هرگز نمي‌توانيم کوچکترين لذتي از زندگي ببريم. هيچ لذتي! هيچ! همان طور که در اول اين پست اشاره داشتم، شايد روزي اين موارد به بيش از 100 تا برسد، و ما واقعاً احساس کنيم که براي لذت بردن از زندگي، اين زمان است که دارد براي ما محدوديت ايجاد مي‌کند نه خود ما. از صميم قلب آرزو دارم روزي براي همه انسانهاي شريف که انديشه آزاري هيچ کسي در دل آنها نيست، اينچنين شود. مجدداً از شما خواهش مي‌کنم، لطفاً در تکميل اين پست با من همکاري داشته باشيد. نظرات شما براي اين پست باز هستند. هر چه دل تنگتان مي‌خواهد بگوييد! هميشه شاد باشيد ولي اول سلامت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 خرداد1389ساعت 14:42  توسط پيام طراوتي  | 

سپاس

خداي بزرگ، بابت تمامي لحظات هر چند کوتاه که در اين کره زمين به ما اعطا مي‌کني، تا کمي در اين رنجکده، شاد باشيم و لذت ببريم، صميمانه سپاسگزارم. هر چند مي‌دانم که هيچ روشي وجود ندارد، که بتوان از نعمت‌ها و لطف‌هايي که به بندگانت اعطا کردي، به صورت کامل شکرگزاري کرد.

پي‌نوشت
براي ارواح بشري چه چيزي بالاتر از اين است، که در هر رنج و محنتي غمخـــوار يکديگر و در هر شادي، شريک خنـــده‌هاي هم و در خلوت خاطرات يکديگر، تنها تصاوير ماندگار و ابدي وجود هم باشند.
 

+ نوشته شده در  جمعه 31 اردیبهشت1389ساعت 9:45  توسط پيام طراوتي  | 

در دلم بود که بي دوست نباشم هرگز

عزيزي مي‌گفت: "آدم‌ها دستپاچه عمرشون هستند."
زندگي هرگز فايده‌اي نخواهد داشت، اگر نتواني لذت دوست داشتن را در اعماق وجودت احساس کني و حس زیبای دوست داشته شدن را درک کني. زندگي هرگز فايده‌اي نخواهد داشت، تا زمانی که بودن را فرا بگيري و بشوي تا بتواني بماني. بماني تا بداني که چه لذتيست، لذت با تو بودن.

پی نوشت

در دلم بود که بي دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعي من و دل باطل بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اردیبهشت1389ساعت 20:30  توسط پيام طراوتي  | 

ضد و نقيض زندگي انسان

چيزي را که ما نمي توانيم بفهميم ضد و نقيض زندگي انسان است. زيرا از يک طرف طبيعت يا خدا انسان را آفريده که حتما مرتکب گناه مي شود و از طرف ديگر به ما مي گويند که هر کسي که مرتکب گناه گرديد در جهان مجازات خواهد ديد! بهتر اين بود که از روز نخست ما را طوري مي آفريدند که قدرت ارتکاب گناه را نداشته باشيم . نه آنکه ما را بيافرينند و بعد کيفر بدهند !
مترلينگ 

 

پی نوشت

طبق گفته بالا، شاید راه کسب مهارت لذت بردن از زندگی به مفهوم واقعی قابل لمس این است که مرتکب گناه نشد. اما چگونه مي‌توان در ميان اين همه گناه به دنبال کسب لذت واقعي و دائمي شد که هرگز تمام نشود. نتيجه: اين لذت هرگز در اين کره زمين کسب نخواهد شد. تنها راه فرار از رنجهاست و شکار کردن شادي‌هايي که مدتشان به چند ساعت هم نمي‌رسد و تنها راه کسب اين مهارت، خوش شانس بودن بسيار زياد است. اين مهارت بسيار بسيار سخت به دست مي‌آيد و شايد خيلي از افراد در طول زندگيشان، هرگز نايل به کسب اين مهارت و افتخار اين موفقيت بزرگ نصيبشان نشود. باور کنيد، بزرگترين لذت در روي کره زمين بودن، ماندن و شدن در کنار کساني است که واقعاً تو را به خاطر خودت دوست دارند، و تو را با تمام خصوصيات منحصر به فرد خودت (با تمام خوبي‌ها و بدها) مي‌پذيرند و با اين وجود تو را دوست دارند و خواهند داشت ‌و هيچ چيز جز مرگ تو را از آنها نمي‌تواند جدا کند. اميدوارم اين لذت که بزرگترين لذت در روي کره زمين از ديد حقير است،‌ نصيب همه انسانهاي شريف اين کره بشود. آمين

ضد و نقيض زندگي انسان، از اينجا ناشي مي‌شود، که در ميان اين همه رنج دائمي، جستجوگر شادي براي هميشه است، و چون آن را نمي‌يابد و درک نمي‌کند، که هرگز اين شادي و خوشي را در روي کره زمين به صورت هميشگي و جاودانه نمي‌توان يافت، به تناقض برخورد مي‌کند و اين مطلب، موضوعي نيست که همه کس آن را بفهمند،‌درک کنند، حس کنند. و پس از حس کردن آن رنج نبرد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اردیبهشت1389ساعت 12:59  توسط پيام طراوتي  | 

دچار شدن

چه حس غريبيست، وقتي احساس مي‌کني، رابطه از ضابطه پيشي گرفته، اي کاش نمي‌فهميدم. اي کاش من هم يک ابله بودم و نمي‌فهميدم. اون موقع شايد اين‌قدر اذيت نمي‌شدم. چه بد حسيه،‌ وقتي مي فهمي دچار شده‌اي، دچار بودن و شدن، ولي بدشانسي اينجاست، که اگر بد موقع، دچار دچار شدن شدي. ديگر جاي برگشت نيست. خدايا، در عظمت و عدالت تو شکي نيست. هرگز نبوده و نيست. حتي اگر با تمام ذهن دچارشده‌ام نتوانم حس و درکش کنم، هرگز به اين حقيقت واقعي شک نخواهم کرد، فقط عاجزانه استدعا دارم، از فضيلت و رحمتت، بر من بباران. زياد، خيلي زياد. خيلي زيادتر از آنچه در تصورم مي‌گنجد. زيرا با اين احساس‌هاي تلخي که دارم، دچار شدنم، من را از تو دور کرده است. نمي‌دانم، شايد اين دور شدنم، بدون توقف ادامه داشته باشد!

 

پي‌نوشت

ما مجبوریم که بی وقفه به مسئله ی جبر و اختیار فکر کنیم. حتي اگر هرگز جوابي برايش پيدا نکنيم و اين يعني اختيار اراده حتي اگر هميشه در زير يوغ جبر باشد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 اردیبهشت1389ساعت 19:22  توسط پيام طراوتي  | 

بهشت

همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولی کسی دوست ندارد که بمیرد. جان لوییس

پي‌نوشت

درست زندگي کردن زندگي لذتبخش و مرگ راحت آرامش بخش است. ‌اين ميان انتقال است که رنج آور است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اردیبهشت1389ساعت 21:0  توسط پيام طراوتي  |